همســــــــــــفر
من ســــوســـــو میزنم فـــــانوس ها تماشایم میکنند...
ای پرستو که پیام اور فروردینی، بگریز از من ، بگریز
باغ پژمرده پامال زمستان ها چشم بر راه بهاری نیست...
خفته در سردی اغوش یأس که نه بیدار شود از نفس گرم امید...

آنقدر از زندگی خسته و دلگیرم که روزه مرگ خود را جشن می گیرم...

مبارکم باشه، شب تولدم،چقدر شلوغه خودمم و خودم
یه کارت تبریک،چند تا شمع خاموش...خودم گرفتم خودمو در آغوش...

تولــــدت مبارکــــــــــ چه حرف خنده داری
چه فایده داره وقتی که دلخوشــی نداری
عجب شبیه امشب،داره میسوزه چشمام
دورم شلـــــوغ اما،انگاری خیلی تنــــــهام
واسه چی زنده باشم؟ جشن چیو بگیرم؟
من امشبو نمیخـــــــوام دلم میخواد بمیرم
هیشکی خبر نداره دارم به زور میخنـــــدم
نمیدونن چرا من چشمامو هی میبنـــــــدم

این...منم...متولد یه روز سرد زمستونی...خسته...یخ زده...که درخت ارزوهام برگی نداره حالاموقع فوت کردن شمع چه ارزویی کنم؟
بهــــــــــــــــــــــــار از دستای من پر زد و رفت ، گل یـــــــــــــــــــــخ توی دلم جوونه کرده...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یاری به کراه اورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
ای دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، کولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین، زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه زمستان است...


دلتنگ تر ازهمه ی دل تنگی ها

به من دست نزن!
نمیبینی؟
شکستهام... فرو میریزم...


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |
تبلیغات 


























